خیلی طولانیه. اگه حوصلش رو ندارید از همین الان نخونید. هیچ وقت دوست ندارم خواننده تا وسط متن بخونه بعد بگه برو بابا .
در نهمین روز از نهمین ماه 1367 مین سال هجری شمسی ، در یکی از مناطق مرزی ایران و آذربایجان ، زن و مرد جوانی منتظر به دنیا آمدن اولین فرزند خود بودند.فرزند به دنیا آمد . یک دختر کوچک لاغر مردنی . زن جوان دوست داشت اسم دخترش را بگذارد لیلا و مرد جوان سولماز را دوست داشت. اما حرف حرف مادرشوهر بود ، نامش را گذاشتند رقیه. دختر کوچولو تا 40 روزگی فقط و فقط گریه میکرد.هر راه علمی و غیر علمی امتحان شد اما گریه بچه بند نیامد. اما بعد از آن دیگر تبدیل شد به یک بچه آرام و ساکت که هیچ اذیتی برای خود و خانواده نداشت. سه سال بعد دومین دختر خانواده به دنیا آمد ؛ سعیده و یک سال بعد از آن هم سحر کوچولو آمد. دختر کوچک قصه ما وقتی 4 سالش شد به اجبار ترک وطن کرد و آمد به قم. شهری که هیچ وقت نتوانست دوستش داشته باشد. وقتی آمد هیچ دوستی نداشت.غربت این شهر وحشتناک بود.اما گذشت .گذشت و گذشت تا رفت کلاس اول ابتدایی.مادرش او را تا دم مدرسه برد و خودش برگشت و دختر کوچولو عمرا گریه نکرد.سر کلاس هم از همه بچه ها ریزه میزه تر بود والبته باهوش تر.و معلمش ، خانم رمضانی ، همیشه او را پتکی میکرد و میکوبید سر بقیه بچه ها.
ابتداییش تمام شد و رفت راهنمایی.و نمیدانست که روزهای راهنمایی شادترین روزهای عمرش خواهند بود.مدرسه امام زمان ، بچه هایش ، معلمانش ، خانم یزدیان عزیز دلم و خنده های دیوانه وار توی سرویس مدرسه. یک روزی به خودش آمد و دید راهنمایی تمام شد.خانه شان عوض شد و رفتند پردیسان . روز اول دبیرستان مثل بچه ابتدایی ها مادرش برد داخل مدرسه و ایستاد تا نامش را بخوانند. اما دخترک دلتنگ دوستان راهنمایی بود. سر صف گریه کرد و مادرش که گریه های او را دید گفت که میبرمت مدرسه دوستانت. اما تا مادرش بجنبد دخترک کلی دوست پیدا کرد. هما ، سمیرا ، فرشته.اکیپ 4 نفره ای شدند که هیچ معلمی نتوانست حریف آنان بشود.واقعا عجز را در نگاه معلمان در مقابلشان میشد دید.
دبیرستان تمام شد و اولین دختر خانواده شد کنکوری.هیچ کس در خانواده نمیدانست کنکور چیست . اما گذشت و او شد پیام نوری .اوایل از نام پیام نور خجالت میکشید. روزهای اول واقعا وحشتناک بود.کلاسی که 100 نفر دختر و پسر چپیده بودند توش و استاد سعادتمندان ریاضی درس میداد.
روزها گذشت و او تنها بود. اما یک روزی اتفاقی با دختری به نام مهدیه آشنا شد .کی و کجا و چگونه یادش نمی آید.اما از روزی که با او آشنا شد ، دانشگاه رنگ دیگری برایش گرفت. جزو معدود آدمهایی بودند که همدیگر را کاملا میفهمیدند. با هم خندیدند و حرف زدند تا فاطمه آمد. اردیبهشت ماه 1386 بود که این سه نفر تصمیم گرفتند بروند انجمن علمی کامپیوتر ثبت نام کنند.رفتند اما در اتاق بسته بود.مسئولش آدم تقریبا بی نظمی بود که آنها را یک ساعت دم در معطل نگه داشت. اما بعد آمد و رفتندداخل. دخترک بود ، مهدیه بود ، فاطمه و آقای خانزاده(بقیه اصلا یادم نمیاد ) به اضافه همان آقای بی نظم ، آقای حسینی. چند روزی گذشت و دخترک نفهمید که چه شد ، اما یهو شد عضو فعال انجمن .اولین جلسه ی انجمن ، نقطه عطف زندگی دخترک بود. زندگی دخترک از آنجا عوض شد. نگاهش به دنیا و نگاه دنیا به او .اولین عرصه فعالیت اجتماعی. روز یکشنبه بود و دخترک به شدت اضطراب داشت .اما نمیدانست آنهایی که در اتاق نشسته اند روزی بهترین دوستانش خواهند شد،اعظم ونک ، علیرضا حسینی ، مجتبی طباطبایی ، ناصر اصفهانی و مجتبی صادقی. دوسالی گذشت و آنها هم بزرگ شدند . دیگر وقتش بود هر کسی تجربه های ارزشمند این دوسال را در جای دیگری به کار ببندد. یکی رفت سرکار ، آن یکی ازدواج کرد و یکی هم مثل دخترک ...
انجمن عزیزشان را سپردند دست عده ای دیگر.اما دخترک هنوز هم نگران انجمن است . و حالا آن دخترک که البته دیگر دخترک نیست در نسیم اندیشه فعالیت میکند. فعلا نمیتواند چیزی در مورد این یکی بگوید.
دخترک آرزو دارد این غربت و بی کسی زودتر تمام شود و با خانواده برگردند به وطن خود.
آذربایجان را بیشتر از هر جای کره زمین دوست دارد.وقتی هوای آن را استشمام میکند مست میشود. دخترک هیچ وقت اصالت و زبان مادری خود را فراموش نکرده و نمیکند. مگر مجبور باشد که از زبان فارسی استفاده کند. دخترک همه آدمهای دور و برش را دوست دارد . همه را و این را لطفی میداند از جانب خدا. دخترک دوست دارد مدیر یک مجموعه تربیتی – آموزشی باشد.
دخترک الان دستش را زده زیر چانه اش و دارد به آینده نامعلومش نگاه میکند.نمیداند چه میشود .اما میداند که میشود ...
+ نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 14:17  توسط لحظه
|
باز هم خواهم رفت . نمیدانم با اختیار میروم یا از روی عادت . میدانم بروم هم فرجی حاصل نمیشود اما میترسم که اگر نروم چیزی را از دست بدهم. میگویند روز شناخت است .اما من که نمیشناسم.فقط میروم که ادای آنان که میشناسند را در آورم.یا شاید هم میروم آنان که میشناسند را بشناسم.شاید هم میروم آنان که میشناسند مرا بشناسند. یا نه شاید هم به امید کسی میروم که همه بود و نبودم اوست و فقط او را در شلوغی ام گم کرده ام. فکر میکنم او را میشناسم اما قیافش را فراموش کرده ام.انگار او را جایی دیده ام ، اما کجا نمیدانم . روزهای سخت زندگی ؟ روزهای خوش زندگی ؟ در خواب ؟ در خیابان ؟ در ماشین؟ در اتاق؟ شاید هم همان روز که از روح خود در من میدمید دیدمش.آری ، همان روز دیدمش ، اما خدایا قیافه ات چگونه بود؟
بی ربط ۱ : درست است که به ازدواج دانشجویی اعتقاد زیادی دارم ، اما تو رو خدا ... بعضی ازدواج ها رو میبینم و میشنوم که فقط دلم میخواد ازشون بپرسم معیارتون چیه . تو رو خدا با یه نگاه تصمیم نگیرید.بابا تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ، باش فردا که دلت با دگران است .
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 16:52  توسط لحظه
|
1: کردان به رحمت خدا رفت. خوب یا بد رفت . آنان که ماندند باید بدانند که خواهند رفت. پیام تسلیت احمدی نژاد خیلی برام جالب بود : مردی مومن ، پاک ، خدمتگزار و ...
2:امروز خروس جنگی رو دیدم .تا یه جاهاییش خندیدم.اما از یه جا به بعد دیگه نخندیدم.میدونید از کجا .از اونجایی که زن و مرد جوان برای برگزاری مراسم عروسی مراجعه کرده بودند.از این ناراحت و عصبانی شدم که چرا با پول این ملت فیلم هایی ساخته میشود که خیلی راحت به باورهای مذهبی توهین میشود. فیلم هایی که مذهبی بودن را ضد ارزش و بی قید و بند بودن را ارزش میداند. ما ملتی مسلمان هستیم اما در فیلمهایمان گفته میشود کسی که با ارکستر مخالف است و دوست ندارد عکس زنش در بین مهمانان پخش شود امل است . به صراحت مذهبی ها را مسخره میکنیم . نکته جالب اینجاست که این فیلمها از زیر دست کسانی بیرون میرود که داعیه دار دولت مسلمان و ارزشی هستند و به این بهانه هر کاری دلشان میخواهد میکند.
+ نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 21:49  توسط لحظه
|
...و امشب بعد از 8 ماه پریزن بریک رو تموم کردم و امشب برای اولین بار برای داستان یک فیلم گریه کردم .خیلی خیلی خیلی دوستش داشتم ، پریزن بریک رو میگم.دلم نیومد خاطره گریه های امشبم رو ثبت نکنم.فقط امشب جای اونی که فیلم رو بهم هدیه کرده بود خالیه تا بهش بگم چه لحظات خوشی رو به من هدیه کرده .
هرجا که هستی خوش باش.
+ نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 1:1  توسط لحظه
|
جوانی کنار خیابان جان میدهد. پدری گلوی فرزند خود را میبرد. مردی زن خود را در کوچه زجر کش میکند. مرد جوانی کنار خیابان نشسته و دستش را به سوی من دراز میکند. زنی فرزند خود را در آغوش گرفته تا دل من را بسوزاند و کمکش کنم . . . . همه اینها بیمارند و شاید مجرم.آنها معتادند و من چه کرده ام برای آنها ؟! تاکنون توانسته ام چند جوان را از مسیر اعتیاد بیرون بکشم. میدانم روزی خدواند جوان ها از من خواهد پرسید تو که میتوانستی چرا برای کسی کاری نکردی. از من خواهد پرسید من به تو فرصت دادم ، به تو فکر دادم ، به تو قدرت دادم ، به تو نسیم اندیشه و امثالهم را دادم اما تو با آنها چه کردی ؟ به من خواهد گفت که چگونه تو را ببخشم که به شکرانه سلامتی و خوشبختی ات ، حتی یک جوان را نجات ندادی و من به امروز خواهم اندیشید که چرا این همه جوان مبتلا به اعتیاد و فساد را دیدم و راحت از کنار آنها رد شدم و به خودم فکر کردم ،به این فکر کردم که جلسه شورای مرکزی را هماهنگ کرده ام یا نه ، به این که برای عروسی فلانی چه لباسی بپوشم ، به این فکر کنم که فلانی چه گفت و چه کرد و در همین حال از کنار یک جوان معتاد رد شوم و نفهمم که نگاه آن جوان التماسیست از نگاه مغرور من برای کمک و فقط بفهمم که لباس های آن جوان چه قدر کثیف است و به خود غره شوم که من چقدر پاک و سالمم . خدایا ، باور کن میخواهم کمک کنم اما راه را نمیدانم .کمکم کن .تو کمکم میکنی ، میدانم .تو که من نیستی راه را ندانی. منتظرت هستم خدا ....
بی ربط ۱ : یک مقدار شدیدی حالت تهوع بهم دست داده.به خودم گفتم حالا این ترانه های امروزی رو گوش کنم شاید قابل تحمل باشه اما واقعا که چندشن .ترانه ای که توش میگه چجوری باور کنم رقیب من نازت کنه ، شبا کنارت بخوابه ، از خواب بیدارت کنه.... شدیدا و عمیقا متاسفم . همون آهنگهای تکراری داریوش و احسان و معین رو به این چرندیات ترجیح میدم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 22:3  توسط لحظه
|
میدانم که مرا به لپه پرتگاه گناه کشانده ای تا پرواز را بیاموزم ، اما مگر تو نمیدانی که هوس بال و پر پرواز را از من گرفته .پس پرواز نخواهم کرد، سرنوشت مرا با سقوط قرین نساز .ای دلیل بودنم.
+ نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 1:31  توسط لحظه
|
مامان : مگه هر کی اون طوریه نباید بره دندون پزشکی
؟
سعیده : منظورم اینکه یعنی به دکتر میگه که چشه ؟
مامان : بله ، هرجا بره رک میگه که چشه .
من : هر کس یه ذره وجدان داشته باشه به دکتر میگه چه
مریضی داره .
و مامان سکوت میکند و به عزیزی فکر میکند که هر لحظه
ممکن است وقت رفتنش شود . او مریض است . بیماری مهلک و بی درمان . بیماری که نتیجه
یک جنایت است .
ما آدمها هر چه قدر هم که ادای با فرهنگ بودن در آوریم باز هم به خودمان که برسد
یادمان میرود .....
هنوز هم90 درصد آدمهای جامعه از پزشک و
معلم و دانشجو بگیر تا پایینترین سطوح فرهنگی نتوانستیم بفهمیم که ایدز یک
بیماریست و نه جرم و افردا مبتلا به اچ آی وی مثبت یک بیمارند و نه مجرم و هیولا.بماند
که چقدر باور این واقعیت سخت است و تلخ.بماند که وقتی میشنوی تا هفته ها به خودت
میگویی که شاید چیز دیگریست و این ها
میگویند ایدز است . اما وقتی نگاه های آخر پدر به فرزند رو ببینی باور میکنی....
بیایید نگاهمان را به این آدمها تغییر بدیم و آخرین فرصت های باهم بودن را از آنان نگیریم و برای
شفای آنان دعا کنیم.
با ربط 1: عنوان نوشته ترجمه جمله ای ست که در عکس هست.
+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 23:10  توسط لحظه
|
یه چیز میگم اما نترسید، یه جورایی تمام علائم آنفولانزای نوع آ در من وجود داره. خودم نمیترسم اما فکر کنم از فردا همه آدمهایی که این پست رو بخونن از ده کیلومتری من هم رد نمیشن. اگه مردم حلالم کنید.کسی چه میدونه شاید این آخرین پست من باشه.
با ربط1: امشب داشتیم با خواهرجان در مورد اموات حرف میزدیم، کلی هدیه براشون فرستادیم تا شاید بعد از رفتن ما هم کسی به یاد ماباشه. یه عادت خوبی که داریم اینه : هرچند وقت یه بار یکیمون قرآن میخونه یا صلوات میفرسته ، اون یکی هرچی از دنیا رفته یادش میاد میگه تا به همه رفتگانمون و رفتگانشون و کلا همه رفته ها هدیه ای برسه .از پدر بزرگ ها بگیر تا بازیگرها و مادر عابر پیاده و بابای قنبیت ... هر کسی که به ذهنمون برسه.میگن وقتی کسی از اموات به ذهنت میاد یعنی این که الان به فاتحه نیاز داره.
+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 0:58  توسط لحظه
|
روزها سر راهت نشستم تا تو بیایی، تو آمدی اما من را ندیدی، حتی نگاهم نکردی، داشتی دختر همسایه را نگاه میکردی، او هم کنار من نشسته بود به انتظار سفر کرده اش.دیگر منتظر آمدنت نیستم ، دختر همسایه هم منتظر کسی نیست ، چون تو کنارش هستی ....
بعد نوشت: چند روزیست که در دام نوعی آنفولانزا گرفتار آمده ام ، نه یارای تکان خوردنی هست ، نه وب گردی ،نه کامنت گذاری و نه هیچ چیز دیگر.منم و رختخوابم و دستمال کاغذی ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 0:36  توسط لحظه
|
آقا من شکایت دارم ، کجا باید برم که جواب بگیرم ؟ - از کی ؟ از کی ؟معلومه دیگه از آدم و حوا .باعث تمام بدبختی های من اونان.متن شکایتم هم اینه :
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم
حالا باید تا آخر عمر تاوان نفس پرستی اونا رو بدم(.امیدوارم متن شکایتم درست باشه.)
با ربط 1 :فعلا خسته ام .... از دغدغه های درک نشده ، از تلاشهای بی ثمر ، از نگاه های متفاوت ، از نفهمیدن ها ، از تو ، از خودم ...
با ربط 2 :کاش الان چشمام رو میبستم و بعد باز میکردم میدیدم توحیاط خونه عمه وایستادم و دارم اسمون رو نگاه میکنم و از هوای بهشتی آذربایجان تنفس میکنم.هوایی که هیچ جای دنیا نداره ...
بعد نوشت : من هر دفعه از تکنولوژی استفاده میکنم ، به غلط کردن میفتم.اندر احوالان استفاده از گوگل ریدر که همه پست دوستان رو یک هفته بعد از پستشون میخونم.
+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 23:47  توسط لحظه
|
پائولو تو کتاب کیمیاگر میگه: هر دانه شن لحظه ای از آفرینش است. تنها دلخوشی من هم اینه که خداوند به من فرصت لحظه ای از آفرینش بودن رو داده.همین