لحظه ای بیش نیستم ...
حضور هیچ کس در
زندگی تو اتفاقی نیست ... حتی آنهایی که فکر میکنی تاثیری در زندگی تونداشته
اند...روزی آمدند و روزی هم رفتند...اما بعضی ها هستند که یک روز می آیند و برای
همیشه می مانند ،نه فقط در زندگیت که در اعماق قلبت . امشب شب میلاد
عزیزی ست که بودنش را هدیه ای میدانم از
طرف خداوند ...هدیه ای که اگر بگویم مسیر زندگیم ام را عوض کرد،بیراه نگفته ام .عزیزی
که هیچ گاه از بودن در کنارش خسته نمیشوم.عزیزی که لحظه لحظه بودن در کنارش برایم خاطره است .حتی اگر یادم نیاید
اولین لحظه ای که دیدمش و اولین کلامی که باهم گفتیم کجا بود.عزیزی که در همه این
سالها با هم خندیدم و گریه کردیم .یک کلام
بگویم باهم زندگی کردیم . مهدیه عزیزم ،
تولدت مبارک . تا همین چند سال پیش خانه هایمان قدیمی بود ،اپن نداشت ،مبل
نداشت ،ال سی دی نداشت ،آیفون تصویری نداشت اما یک چیزهای دیگری داشت که من واقعا
آن ها را به خانه های امروزمان ترجیح و یا شاید هم ترجیه میدادم. خانه های امروزمان دیگر ایرانی نیستند.آن حجب و حیای خانه ایرانی را ندارند .همه چیز یکجا جلوی
چشم همه است .آشپزخانه اپن شده است و در و پیکر ندارد و کامل از پذیرایی دیده
میشود.خانم خانه دیگر هیچ آزادی عملی در آن ندارد . آشپزخانه باید تمام و کمال در
اختیار خانم باشد اما به لطف سبک های تقلید شده غربی ،خانم باید حواسش هم به حجابش باشد ،هم به
این که به اعصاب خودش مسلط باشد در برخورد
با آقای خانه وقتی که هی می آید داخل آشپزخانه و در کارهای خانم دخالت میکند :دی
.از همه شما خوانندگان معذرت میخواهم اما سرویس بهداشتی هم دقیقا وسط خانه است
.روزهای اول که مادربزرگم آمده بود خانه مان مدام غر میزد که این چه وضع خانه است
.آن روزها نمیفهمیدم یعنی چه ،اما امروز میفهمم.خب راست میگوید .یعنی چه ؟! حالا کاش فقط داخل
خانه از همه جا دید داشت .در واحد ما که باز باشد تا انتهای اتاق خواب ا ز
واحد روبرویی دیده میشود. خانه های قدیمی را یادتان می آید ؟! اصلا همه قسمت هایش
تفکیک شده بود .اندرونی وبیرونی داشت .آشپزخانه که اصلا قسمت جدایی بود.به قول یک
کارشناس هر جزش نشات گرفته از حیای ایرانی و اسلامی بود.من هم از همان خانه ها دلم
میخواهد. از همان ها که وقتی وارد خانه میشوی ،همان لحظه اول با آن
سر و وضع با مهمان خانه روبرو نمیشوی.میتوانی بروی داخل اتاق خودت و اگر حوصله
مهمان را داشتی به خدمتشان برسی :دی. من همان خانه های قدیمی را میخواهم با یک حیاط و چند درخت و
یک حوض کوچک وسط حیاط .دلم یک اتاق میخواهد با یک پنجره چوبی که باز شود به همان
حیاط.یک تخت هم بگذاریم توی حیاط تا عصرها رویش بساط چایی پهن کنیم ،اونم چایی
دارچین با اسانس گل سرخ :) این روزها دیگر برای خودم هم غریبه شده ام .من ،آن دختر
پرحرف مهمانی ها که لحظه ای ساکت نمیشدم ،
این روزها توی جمع تا به خودم می آیم میبینم به نقطه ای خیره شده ام و هیچ نمی
فهمم اطرافیانم چه میگویند و از کجا میگویند .حتی صدایم هم میکنند و با من حرف میزنند باز هم نمیفهمم چه میگویند . سری
تکان میدهم تا فکر کنند فهمیده ام چه گفتند و باقی حرفشان را بزنند.اما ذهن من جای
دیگری است .کجا نمیدانم .اما میدانم این روزها ذهنم از من فرمان نمیبرد .از دلم
فرمان میبرد .هرجا که دل بخواهد میرود و به هرچه و هرکه دل بخواهد می اندیشد.این
همان دل من است ،دلی که ... امروز خواهرم گفت :"چرا تو فکری ؟ دلت همون مانتو رو
میخواد که میگفتی ؟" و من کلی فکر کردم که
کی دل من مانتو خواست .اصلا کدام مانتو را خواست .لبخندی زدم و گفتم نه .بعد هم
آرام سرم را گذاشتم روی قاب پنجره ماشین و گفتم میان ماه من تا شاهد تو ،تفاوت از
زمین تا آسمان است ... اصلا همین شعرها که می افتد سر زبانم ،خودشان معضلی هستند.امروز کنار مامان نشسته بودم و بلند بلند فکر میکردم .گفتم:از واقعه ای تو را خبر خواهم کرد ... و مادر لبخند معناداری زد . چه بر سرم آمده است ؟!فقط نگویید عاشق شده ای که میبیند هنوز یاد نگرفته ام عاشقانه بنویسم !!! دلم میخواست منوچهر
زودتر به خاک برسد.فکر خستگی تنش را میکردم.دلم نمیخواست توی آن
کشوهای سردخانه بماند.منوجهر از سرما بدش می آمد.روز تشییع چه قدر چشم
انتظاری کشیدم تا آمد .یک روز و نیم ندیده بودمش،اما همین که تابوتش را دیدم
،نتوانستم بروم طرفش.او را هر طرف میبردند ،می رفتم طرف دیگر.دورترین جایی که می
شد.از غسال خانه گذاشتنش توی آمبولانس.دلم پر میزد.اگر این لحظه را از دست میدادم
،دیگر نمیتوانستم باهاش خلوت کنم. با علی و هدی و دو
سه تا از دوستانش سوار آمبولانس شدیم .سال ها آرزو داشتم سرم را بگذارم روی سینه
اش،روی قلبش که آرامش بگیرم،ولی ترکش ها مانع بود.آن روز هم نگذاشتند ،چون کالبد
شکافی شده بود.صورتش را باز کردم ،روی چشم
ها و دهانش مهر کربلا گذاشته بودند.گفتم "این که رسمش نشد ،حالا بعد از این
همه وقت با چشم بسته آمده ای ؟من دلم میخواهد چشمهات را ببینم " مهرها افتاد دو طرف
صورتش و چشم هاش باز شد.هرچه دلم میخواست باهاش حرف زدم.علی و هدی هم حرف می
زدند.گفتم "راحت شدی ،حالا آرام بخواب " پ.ن1: قسمتی از کتاب "اینک شوکران 1" ،زندگی نامه شهید "منوچهر مدق" به روایت همسرش. پ.ن2:این کتابها را که میخوانم ته دلم قرص میشود که میشود در همین دنیا عشق را تجربه کرد، نه این عشقی که همه از آن دم میزنند ،نه ، عشق واقعی .همانی که میتواند راهت را به عشق آسمان برساند . یه بار به مادربزرگم گفتم قبل از عروسی بابابزرگ
رو دیده بودی ...گفت ننه اون وقتا این چیزا نبود که ...بعد عقد تازه میفهمیدیم با
کی عروسی کردیم. یه نسل بعدتر پیشرفت کردن و مثلا سر راه چشمه یا
مکتب یا خیابون وایمیستادن تا یه وقتی اگه دختر مورد علاقشون از تو کوچه رد شد
ببیننش و دلشون باز بشه .بازم حرفی رد و بدل نمیشد.فقط نگاه . نسل بعد قرار دم دبیرستان و نامه و تلفن عمومی
رو راست کارشون قرار دادن.یا سر ایستگاه مدرسه هم رو میدیدن و یه نامه ای رد و بدل
میشد .یا روزی چند بار زنگ میزدن خونه طرف ،تا اگه شانس بیارن و یه بار یار گوشی
رو برداره و یه سلام یواشکی بگن و برن دنبال کارشون . نسل بعدی موبایل خرید و عشقها از طریق اسمس و تک
زنگ رد و بدل شد . و امروز همه انتظار ها پای مانیتوره تا چراغی
سبز بشه و صدای اولین پی ام برسه . نسل بعدی چه خواهد کرد ؟! بار قبل که آمدم پیشت دختر بچه 11 ساله ای بودم
.اصلا نمیدانستم کجا هستم.نمیدانستم تو کی هستی .صرفا به ذوق یک گردش و سفر به
دیدارت آمدم.اما این بار نه ...این بار از پس سالها انتظار به دیدارت می آیم ...نه با پای تن که با پای جان به دیدار جانان می آیم ...باورت میشود دیگر آن دختر بچه با
کاپشن صورتی توی عکسها نیستم...دیگر دختر 23 ساله ای شدم ...با دلی پر از
دنیا...دنیایی پر از درد و رنج و تنهایی ... این بار می آیم تا فقط و فقط مقابلت
بنشینم و زار بزنم و اشک بریزم ...به قدر همه این سالها ...به قدر همه این فاصله ها
...هر بار که قرار شد زائرت بشوم و نشد
گفتم حتما حکمتی دارد و الان حکمتش را می
فهمم ...آنقدر نطلبیدی ،نطلبیدی تا درست در لحظه موعود طلبیدی ...لحظه ای که
مستاصل و درمانده ام ...توان تشخیصم را از دست داده ام....فرسنگها دور شده ام از
راهی که میباید در آن بودم...اما هنوز امیدوارم به برگشت ... اقا جان خودت برایم
دعا کن . 1.دین یک مغز دارد و یک پوسته ... نماز و روزه
پوسته دین هستند ... انسانیت ،درستی ،صداقت و ووو مغز دین ... دین بدون پوسته
همانقدری بی ارزش است که دین بدون مغز ... یک دانه برای بارور شدن باید پوسته و
مغز را باهم داشته باشد . برگرفته از صحبت های حاج اقا رنجبر . 2.شبهای قدر دخترانی را میبینم که حجاب درستی
ندارند اما پا به پای دیگران محجبه جوشن کبیر میخوانند و قرآن سر میگیرند...حتی
میشناسم کسی را که نماز نمیخواند اما شب قدرش به جاست ... به نظرم میرسد شب قدر
برای این دختر شیرینی و حلاوتی دارد که در اعماق وجودش نهادینه شده ...اما هنوز
نتوانسته حجاب را بپذیرد ... چرایش را چه کسی باید پاسخ دهد ؟ شب قدر بود ...رفتیم مصلی... اون دیرتر از ما
رسید ...وقتی اومد اینقدر خسته و بیحال بود که سرش رو گذاشت روی پای مامانم و
خوابش برد ... مامانم یه دستی به سرش کشید و به شوخی گفت : اه ...کثیف ...چقدر مو
چسبیده به شالت... با همون بیحالیش یه لبخندی زد و گفت آره...و دیگه چیزی نگفت ... چند ماه بعد فهمیدیم که اون شب از شیمی درمانی
اومده بود...ماه رمضون سال 86 تو 24 سالگی برای همیشه از عذاب شیمی درمانی راحت شد... پ.ن : شبهای قدر وقتی این کتاب رو دست میگیرم حس میکنم از اول تا آخر دعا کنارم نشسته ...


| Design By : Mihantheme |

